مسافر کوچولو
عجب سالی بود این سالی که گذشت. به اندازه ی ده سال بزرگتر شدم یا به اندازه ی ده سال پیر شدم و آموختم. به قول استاد : "بازنشسته ای شده ایم برای خودمان" خدا بد جوری بازنشستمون کرد طی این یک سال خیلی از عقاید و رسومم شیفت دیلیت شد که هنوز گاهی وقتی به یادشون میفتم دلتنگشون میشم و از این دلتنگی عجبم میاد و میلرزم و گاهی هم احساس حماقت میکنم. یادمه اوایل سال، در نظرم ، آدمیزاد موجودی دوست داشتنی بود و همیشه میگفتم اشتباه مال آدمیزاده همیشه باید به آدمها فرصت داد ، همیشه فرصت جبران هست ، هر اشتباهی بالاخره یه راه جبرانی هم داره، بالاخره ماه از پشت ابر در میاد و... ...و من این فرصت رو به ماه میدم تا در اوجِ بالندگی و غرور بدرخشه و ببینه که چطور شب رو رام کردم تا بتونه با آرامش از پیله ی تنهایی و یاس و ظلمتی که به دور خودش تنیده، دربیاد و پروانه بشه و در آسمان آزادی نغمه ی سرور سر بده. اما گویی آن روزها فراموش کرده بودم که "ماه بی شک برهوتی است که از دور دل از ما برده است" و گرچه هر ظرف چینی ای را می شود بند زد اما ظرف عمر و روح و قلب آدمی را نه. آب ریخته را نمی توان جمع کرد ، عمر رفته را نمی توان بازگرداند و جان سوخته را دیگر تپشی نیست و افسوس که رفتگان عزیز را هرگز دیگر نمی توان در آغوش کشید. یادمه اوایل سال با شنیدن ناله ای یا فریاد کمکی به سوی ناکجا آباد دوان دوان نفس میزدم، چشمانِ کنجکاو و دلسوزِ من، با دیدن نگاهِ مایوس و خسته ای ، یا اشکهایِ قلبِ شکسته ای ، اندوهِ پروانه ی بال و پر شکسته ای یا رعبِ کبوترِ پای در بندِ تزویر بسته ای، از خود بیخود میشدند و آغوش میگشودند و فراموش میکردم که خود، نگاهم خسته است، قلبم شکسته است، بال و پرم زخمِ تزویر خورده است... اگر از چاهی فریادی بر می آمد در پیِ کمک ، اگر بیهوده ای به سویِ دره ای میدوید تا با مرگ به پایان رسد، اگر در پاییز چلچله ای اشک می ریخت که راه را گم کرده است، اگر آفتابپرست می لرزید که از قافله یِ خورشید جا مانده است، اگر قناری در سکوت و قفس ، مرگِ تدریجی را به بهانه یِ قضاوتِ لحظه هایِ پیشین و پسین با لبخندی تلخ اختیار می نمود ... من دستانِ لرزانم را رسن میساختم بر گردنِ زندگی تا آفتابی دیگر از چاه بر آید، بر شانه یِ باد فرشی از مهر و ایمان و عشق می بافتم تا حقیقتِ شادیِ ابدیت را، در هر رجِ خود معنا سازد، من برجِ قطب نمایِ آزادی را بر آسمانِ مهر و زمینِ سخا بنا می نهادم تا اشک هایِ تنهایی، تنها، ساغرِ دریایِ زندگی بخش باشند، من از برقِ عشق از نگاهم تا آفتاب پلی می زدم از نور، به سویِ بهشتِ امید و آرامش، من زندگی را با نغمه ای پرشور و دل انگیز از عمقِ نگاهش تا ژرفایِ نیلگونِ آسمان فریاد میزدم و از نو معنا میساختم که امید و آزادی در نگاهِ توست نه در بالهایی که بی پرند و گامهایی که ناتوان. اما امروز بر این باورم که شاید بهتر آن باشد که همراه با خداحافظی از سالِ کهنه، از اصول و عقاید توام با آن نیز فاصله گرفت و در دنیایی زیست و آدمی بود که اندکی بیشتر به حقیقتِ انسانِ دیندارِ دیارِ پاکی و نجابت، اصالت و فضیلت که نگاهِ نگرانش و تپش های قلبِ کوچکش تنها برای حوضچه ی حیاطِ کلبه ای عاریه ای همراه با قفسِ کبک هایِ تخم گذارش ، ابرهای بارنده ی آسمانِ باغچه ی کوچکش و مهتابِ شبهای نقره ای و پرشور روی ایوان به همراه صدای خنده و شادیِ بازی نوه هایش در خلوتِ همنشینیِ گرمی و صفایِ ثمره هایِ درختِ تنومندِ عمرش که "امروز" به بار نشسته است ، نزدیک و نزدیکتر شد تا شاید بتوان با اندوه و رنجی کمتر و شانه هایی سبک تر و گامهایی روان تر و گونه هایی تَر، از اشک هایِ شادی و لبهایی پُر، از تبسمِ شیرین ، در دنیایشان آرام گرفت و تن به خاک سپرد. س ن مثل سرنوشت س ن : سال نو رو به همه ی عزیزانی که هنوز عزیز هستند یا سعی میکنن که عزیز باشن تبریک میگم و امیدوارم س ن : امسال عید خیلی متفاوت بود ای کاش هر سال نه هر ماه این تفاوت رو احساس کنم. س ن : ای کاش همیشه عید بود، چون سرعت توی نت گاهی چه آسان ، سخت میشود؟! گاهی چه عجیب پیچیده میشود؟! گاهی به سادگی ، دشوار میشود... !!! همیشه نمیشه دل به دریا زد !! چرا که مرز دریا تا سراب ، پلک بر هم زدنی بیش نیست. لباس اختیار پوشیده بود ، اما حقیقتش جبر بود ، یا شاید قامتی بر افراشته ام که اختیار را جبر می پندارد. شادمان و مسرور می پرید ، به چشم کنایه نیم نگاهی انداختمش..."ملخک ، گاه پوست انداختن چه دردناک و عجیب است" گرچه رضایت در انتهای اعماق نگاهش موج میزد... امروز عزیزترین ترانه ی زندگیم، غمناک است. ای کاش می توانستم ، شبنمِ اشک هایش را به ژرفای شادیِ تبسمی، پیوند زنم. ای کاش از قلبِ من به روحِ او، پلی بود، چونانکه چمدان هایِ سنگینِ اندوه و ترس، از قلبش تا قلبم سفر می کردند. ای کاش نفس هایم، دامانم و دستانم، آنقدر گرم و سوزان بود تا آنگاه که در آغوشم آرام می گیرد، از سرمایِ سنگینِ بی رحمِ فلک، نمی لرزید. ای کاش بی تابی و هراسِ چشمانش را ، شعله یِ عشقِ نگاهم، می ربود. ای دل انگیز ترین ترانه یِ روحم ای کاش مجالِ لب گشودن بیابم تا بدانی برای لحظه ای تبسمت، تمام دنیایم را فدا می کنم و برای آرامشت، قرارِ همه یِ لحظه هایم را. شادی ات، آرامشِ جانِ من است. صبر، جامِ لبریزِ وجودت باد. سکوت مکن، غمگین مشو، گوشه گیر مباش... که خوشبختی را با تو معنا کرده ام. پ ن : دیروز "نیکیتا" می دیدم، پدر "الکس" بهش میگفت: "فرقی نمیکنه کجای این دنیا باشی یا به چه زبونی صحبت کنی، خونه همیشه جاییکه تو خودت رو پیدا میکنی " من سریال "نیکیتا" رو خیلی خیلی دوست دارم به اندازه ی "فرار از زندان"، فوق العاده است. پ ن : شاید زندگی کلا قرار بوده فقط سختیِ رشد باشه (دنیا ذار مکافاته) و روزهای راحت و سرخوشش فقط یه آوانس و Break محسوب میشه، به نظرم این نگرشه منطقی و آرامبخشیه. پ
ن : با دوستم امروز دانشگاه بودیم. جالب بود میگفت: خشم برام یک اژدهای رام شده است که آتش درونش پنهانه. منم بهش گفتم: عزیزم بی زحمت سرشو بگیر اونور من طاقت گرما رو ندارم. نغمه ی تنهاییش را میشنوم، نَمور اشک هایش را با امواج نسیم نگاهش حس میکنم، نیازش را درک میکنم اما خودش را نه... اندوه لحظاتش را از نگاه خسته اش می توان شماره کرد، سنگینی بارِ دوشش را از ترس و سستی گامهایش ، از لرزش طنین صدایش و خشم زودرسش می توان شنید، آنگاه که دنیا به این فراخی و سخا، به اندازه ی فاصله ی دو شانه اش تنگ و بی پناه گشته، آنگاه که آفتاب شادی غروب کرده و پای طلوع ندارد و در این ظلمات، مهتاب، غمگین و پژمرده ، سر در گریبان خویش فرو برده... ندامت ؟! نیدانم شاید... اما اگر ذره ای هم باشد، دیگر چه سود؟ و با کدام جسارت و شجاعت باید آن را فریاد زد؟! ، چرا که امروز برای این ندامت بس دیر و دراز است، امروز که همه ی پل های پشت سرش را شکسته می بیند، امروز که از ریسمان اعتماد و اعتقاد، شاید هیچ، جز خاکسترش به جا نمانده است، امروز که واژه ی دوست، دیگر غریبه است. مرا چه سبب؟! مرا چه سود از این شنود؟! گرچه دلم میسوزد و غمگینِ غمِ نگاهش میشوم... گرچه از این سوختن، خود در عجبم!! ... آخر خدای نازنین من، تو دانایی که مرا یارای گامی یا کلامی نیست، که در سکوت شرافتی است که در واژه های نگاهش نمی بینم... آخییییی در هر صورت من بابت قصور و بی وفایی از صمیم قلب از همه ی دوستان عزیزم عذر خواهی میکنم. من هیچ وقت فراموشتون نمیکنم و همیشه دوستتون خواهم داشت به قول یه عزیزی : اینقدر این مدت اتفاقای عجیب غریب با نوظهور افتاده که نمیدونم کدومشون رو به یادگار بگذارم... گاهی فکر میکنم ماها حتی مومن هم نیستیم چه برسه به مسلمون، صبر و توکل و پشتکار برای به قول "رضا مارمولک" : راه های رسیدن به خدا به تعداد تمام آدمهاست، فقط باید دل بدیم چون همیشه خواسته که اهلی کنه چه در میان آماج غم و چه شادی... ********************** پ ن : به تازگی چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح کشتیبان این آیه ی کفر رو شنیدین که اغلب میگن: اگه میدونستم... یه چیزه دیگه از خدا میخاستم من گفتم: اگه میدونستم دو سه تا میخاستم... خاله ی یکی یه دونه ی من، عزیز دل هممون، تازه از شیراز برگشتن. امشب هم، بالاخره بعذ از تماسهای مکررِ همه ی بچه های خانواده و التماس های جانگداز اینجانب، نزول اجلال فرمودند و قدم بر چشم ما نهادند، چکار کنیم دیگه !!! ما ایم و یه دنیا و همین یه دونه خاله خلاصههههههههههههههههه.....رسیدیم به جایی که من اصلا بهش فکر نکرده بودم باور نمیکنین اما هر دفعه که بازش میکنم از ذوق و شوق لبریز میشم عشقه من به کتاب البته برای اینکه کامی جون خلاصه ی زندگی من با ک و داداش دوقلوش شروع میشه، اما فقط به همین ها ختم نمیشه از امروز میذارمش جزو برنامه مطالعاتیم دوستان گو نصیحتم مکنید که مرا دیده بر ارادت اوست کوته نکنم زدامنت دست ورخود بزنی به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ار گریزم ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری کان که جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند روز میدان، آن که بگریزد، به خون لشکری تشنه ی سوخته در چشمه ی روشن چو رسید تو مپندار که از پیل دمان اندیشد ملحد گرسنه در خانه ی خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد... مسافر عزیزم; صبور باش به اندازه ی تمام اشک هایت، قوی و استوار باش به اندازه ی تمام زمین خوردن هایت، شریف و بزرگوار باش به اندازه ی تمام تاریکی های دنیا، که به پلک زدنی چشیده ای، بخشایشگر و پرکرامت، به مناعتِ دریا، و بخشنده و مهربان به وسعت آسمان، به زلالیِِ رود و جوششِِ چشمه، سرشار از امیدِ بودن و رهرویِ قله یِ صداقت و انسانیت باش. مباد روزی که واژه یِ سراب، تو را ناامید سازد. مباد روزی که از خشمِِ دروغ و ریایِ رهگذران،بی مهر بگذرد. مباد روزی که از نسیانِ هیاهو و زرق و برقِ فریبنده ی غرور و برون، درون بسوزد و گلدان یادِ یار بپژمرد. مباد شبی که بی حسابِ قدرِِ قربت و لغزش، به خواب رود. مباد شبی که رویایِ خوبی، در ژرفایِ ظلمتِ بدی، رها شود. مباد شبی که نا امید از طلوعِِ عشق، به صبح رسد. هیهات اگر لحظه ای، گرمای آفتابِ حقیقت را، به قسمِ دروغِِ نگاهِ به ظاهر بینایی، بفروشی. هیهات اگر لحظه ای، عهد و ایمان، صبر و حضور، صداقت و شرافت و تدبیر را، به آنی ، با خشم و یاس، ریا و دروغ ، فریب و غرور، معاوضه کنی. این راه را که پیموده ایم ، پر صعب و سهل، پر فراز و نشیب، پر مهر و غضب، با شادی و غم، اما فراموش نکرده ایم، از کجا تا کجا آمده ایم، پس هنوز هم تا همیشه بر سر هر چهارراهی با رنگ سبز، ره پیموده و با قرمز ایستاده ایم، خط زرد را شناخته ایم و امروز هم، مانند هر روز ، نه تنها روزِ یادگیری بلکه لحظه ی ابتلا هم هست. نه زمانِ اندوه و خشم، از گذشته و نه ترس و غرور، بر فردا، هیچ یک در ایمان و صبر جایی ندارند، اکنون تنها زمان پاک اندیشیدن و جاری شدن در جریانِ حکمت آمیزِ زندگیست. گاهی اشتباه میکنی، به وسعت زندگی، پس بعد زندگی میکنی با وسعتِ اشتباهت...اما... عزیز دل فراموش نکن که رود در فراز و در نشیب ، در تنگ و در فراخ ، به قانون و حکمِ ذاتِ راهِ رود ، همیشه جاریست. به شادی و سلامتیت "پدر" از آخرین باری که رفته بودم ، سالها می گذشت. خطِ سِیرِ عجیبی بود، قریبِ سه چهار ماه بود که برای انجاش تصمیم میگرفتم و شرایط رو مهیا میکردم ، اما هربار درست توی دقیقه ی نود یه اتفاق غیرمنتظره سفرم رو که تقزیبا قطعی بود، کنسل می کرد. دو هفته پیش وقتی خالم زنگ زد و من اوکی رو دادم به خودم گفتم که تا ننشستی روی صندلی اتوبوس باور نکن که اتفاق می افته. اما عجیبه، این بار باور نکردم و اتفاق افتاد. شرایطم توی سفر و اسکان و کلا نوع همراهانم و... خیلی سخت بود، خیلی تنها بودم و این شرایط رو دشوارتر می کرد، ولی برای تجربه اش اونقدر مشتاق بودم و چنان از عطشِ وصال لبریز، که نتونستم "نه" بگم. نه گفتن به خاطر دشواریهای دنیای مادی و منافع شخصیم ، برام مثل کفر گفتن جلوی کعبه بود. خلاصه امام رضا طلبید و ما راهی مشهد شدیم. در اون چند روز، حیرت انگیزترین و عجیب ترین رزهای عرم رو سپری کردم. توی این 24 سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا همچین تجربه ای نداشتم، حتی یه لحظشو....اصلا یه آدم دیگه بودم ، یه دنیای دیگه بود...شاید تجربه ای از جهان های موازی، به قول بچه ها : رو فضا بودم. نه رنج و خاطرات گذشته ، نه اضطراب و برنامه های آینده ، فقط من بودم و لحظه ی حال. با تمام وجودم در لحظه ها زندگی میکردم و حسشون میکردم. هیچ چیز به جز لحظه ای که توش بودم برام معنا و هویتی نداشت و هر روز صبح حرکت میکردم که لحظه های امروز رو پررنگ تر از دبروز در آغوش بکشم، شاید این آخرین سفر عمرم باشه، شاید آخرین فرصت برای حضور، برای درک و برای آگاه شدن و اینکه چرا من اینجام و قراره با خودم چی برگردونم، حرکت به سویی که هیچ حسرتی از اینکه میتونستم و نشد، تهِ دلم جا نمونه. اصلا انگار یه عالم دیگه بود. خواب و غذا، آینه و اتو، خرید و ... هیچ ارزشی برام نداشت. فقط من بودم و قرآن و تسبیح و امام رضا. دلم میخواست ساعتها تنهایی توی صحن بشینم و به هیچی فکر کنم و هیچ کس بهم توجه نکنه، فقط حضور داشته باشم و تمام انرژی رو احساس می کردم، دریافت کنم. نماز آخری که توی حرم خوندم بدجوری بارونی بود، فریاد میزدم: که من از اینجا کجا برم؟ بدون تو کجا برم؟؟!؟ دلم نمیومد از حرم بیام بیرون ، وقتی توی راهروها و پله ها و بعدشم صحن، قدم میزدم و آخرین لحظه ها رو توی قلبم ثبت میکردم، بغض دلتنگی گونه هامو خیس کرده بود، واااااااااای که هنوز نرفته، دلم تنگ شده بود. اون موقع بود که فهمیدم چرا زنداییم از مکه دل نمیکنه... هنوز که هنوزه، انگار سرم به یه جایی خورده، تو حال خودم نیستم، غریبه، بدجوری غریبه. این "مقلب القلوب..." که میگن، این "حول حالنا..." که تعریف میکن، همش توی لحظه لحظه های اونجا جاری بود. شب آخر وجودم لبریز شده بود، که منو دوباره اینجا برگردون....فکر نم یکردم امام رضا اینقدر سریع الحساب باشه و وقتی من با سوغاتِ یه سرماخوردگی شدید برمیگردم، ناگهان ببینم که دانشگاه مشهد قبول شدم، از تعجب ماتم برده بود، نمیدونستم چی بگم یا چکار کنم....مثل الان که فقط دارم اتفاقات رو مرور میکنم، اشک توی چشمام حلقه زده بود و .... امروز به خودم گفتم : خیلی مواظب دعاهات باش، یکی هست که کلمه کلمه شو گوش میده و برای اجابتشون برات برنامه ریزی میکنه، آیا در حد و ظرف دعاهایی که میکنی هستی؟؟!!!! *-*-*-*-*-* سوره هود ، آیات 46 و 47 : ...پس آنچه را از آن آگاه نیستی از من نخواه، من به تو اندرز میدهم که از جاهلان نباشی.(46) (نوح) عرض کرد : پروردگارا من به تو پناه میبرم که از تو چیزی بخواهم که از آن آگاهی ندارم و اگر مرا نیامرزی و بر من رحم نکنی از زیانکاران خواهم بود. (47) *-*-*-*-*-* 30/6/89 امروز ساعت ۸۹ / ۷ / ۶ ۱:۲۳:۴۵ امروز در چنین لحظه ای این اعداد ۱ تا ۹ پشت سر هم ردیف میشوند. این اتفاق هر ۱۰۰ سال یکبار رخ میده. قدر لحظه هامون رو بدونیم چون هیچ وقت هیچ کدومشون دیگه تکرار نمیشن و در این جاده هیچ دور برگردونی در کار نیست.
http://i72.ifile.it/q8ga4rk/16409/eftekhary.mpg
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سال نو مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سنوات هم ندادن
فقط کرمشو شکر که هنوز حکممونو ننوشته. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که همیشه عزیز بمونن.
چون ساختن اصلا سخت نیست این حفاظت و تثبیته که سخته، خوب بودن کار دشواری نیست اما خوب موندن خیلی دشواره و گاهی غیرممکن.![]()
![]()
در مدتِ عید فوق العاده بود.![]()


، دلم تنگ شده بود
این مدت اینقدر سرگرم درس و کلاس و کامپیوتر و کار شدم که اصلا متوجه گذشت زمان نشدم
طوری که هرچی دنبالش میدویدم ، بهش نمیرسیدم
و طبق معمول، غالبا فرصت نمیکنم بیشتر از دو وعده غذا بخورم، چه برسه به رسیدگی به امور وبلاگم.
خیلی خیلی ببخشید...

ما ادعا نمیکنیم همواره به یاد کسانی هستیم که دوستشان داریم اما ادعا میکنیم لحظاتی که به یادشان نیستیم هم دوستشان داریم
بذارید آخرشو بگم : "خلاصه اش اینکه من کلی انگیزه های جدید پیدا کردم و ایده های بکر
البته اگر به اصطلاح دوستان و دلسوزانم فراغ بالی به روحیه و گوشهای من بدهند...
"
طی طریق، توی روحیه و ذهن ما هیچ جایی نداره، تا یه کم دیر میشه
یا کمی سخت میشه شروع میکنیم به غرغر کردن
و کوس بدشانسی زدن
و کفر گفتن. آخه یکی نیست بگه این رسم کدوم آیینه ؟!! هرکس ظرفیت و سرنوشت و خط مشی خودش رو داره، هرکس قراره به جایگاه منحصر به فرد خودش برسه برای همین آگاهی ها و توانمندی های خاصی متناسب با رسالتش بهش دادن نه بیشتر نه کمتر، ما به جای جستجوی راه مناسب خودمون همش دنبال هموار کردن بیراهه ها و برآوردن انتظارات بیجای دیگرانیم
برای همینه که آخرش خسته و بازنده ایم. این رنج حقه ضعف ماست
و تا وقتی با همه ی وجود این ضعف رو حفظ و حمایت میکنیم و میپوشونیمش و حصار این ضعف رو نمی شکنیم و از پیامدها می ترسیم
، ما زندانی ضعف هایمان خواهیم بود و شادی و حس رضایت ، رویایی دست نیافتنی خواهد بودو همیشه بازنده ای هستیم حسرت به دل
، که از قافله ی آرزوها و خواسته هاش عقبه.
مشغول مطالعه ی ادبیات انگلستان هستم
چقدر دلنشین و پرمایه است
و در عجبم
از اینکه ما فقط با یادآوری قرون وسطی و عصر جاهلیت
بر دنیا حمله میکنیم و با پرچم کردن کوروش، خودمون رو قومی بافرهنگ و متمدن می انگاریم
!!!

![]()
![]()
![]()
، سفارش هم نداده بودم
... سوغاتییییییییییی
... وقتی بازش کردم لبهام از تبسم شادی بسته نمیشد. به قول معروف ... تا بنا گوش باز شده بود.
![]()
![]()
همش احساس میکنم خدا همه ی کاراشو گذاشته کناااااااااااااااااااااااااار فقط و فقط داره به من توجه میکنه
، انگار درِ گلستانی از بهشت رو باز کردم...![]()
نهایتی نداره، مخصوصا ادبیات باستان و کلاسیک، و البته کامپیوتر، کتابام مثل بچه هام میمونن، وقتی یکی ازم کتابهای مورد علاقمو امانت میخاد انگار میخاد جونمو ازم بگیره
، حاضرم برابر قیمتش رو بپردازم اما کتابمو ندم ![]()
امشب خوابش ببره باید اعتراف کنم که من روی کامپیوترم هم خیلی حساسم
و تغصب دارم نافووووووووورررم
، حق آب و گِل دارن ایشون، سالهای زیادیه که بیشترین وقتمو با اون میگذرونم
، حتی تایپ کردن برام راحتر از نوشتنه، سرنخ همه ی کارام تو هاردشه، اگه یه روز بره تو اِستَند بای، منم باهاش میرم
، راستی خوشم هم نمی آد کسی غیر از خودم زیاد پاش بشینه...![]()
... کتاب ، کامپیوتر، گ
...
هیچ وقت فکر نمیکردم به این آسونی و سهولت بیاد توی توی قفسه کتابام
خاله جون دوستت دارم
یه عالمه
برای همیشه
خدای مهربونم به خاطر همه ی بهانه هایی که نامت رو بر زبانم جاری میسازه و لبخند رو به لبانم هدیه میده و نگاهت رو بر نگاهم پررنگ تر میکنه، دنیا دنیا سپاس ![]()


| Design By : Pars Skin |


